مقدمه:
در حیطة علم، پناه ما به شرایط آزمایشی و تقلیل واقعیت به اجزاء آن برای شناختن «پدیده »،گریزناپذیراست. هر چند تکیه به این گونه روش شناسی، بشر را به دانش فزاینده ای رسانده است، اما آیا چیزی را از قلم نینداخته ایم؟ آیا در دگرسازی «کیفیت ها » به «کمیت ها » وساده سازی پیچیدگیها، بخشی از واقعیت گم نمی شود؟ درست همین دغدغه است که اجازه می دهد، پا را فراتر بگذاریم.
مقاله حاضر در صدد است تا با رویکردی شناختی به بررسی روان شناختی یک مورد «خودنگاری » به تحلیل «مسئله ناباروری» بپردازد. کتاب «سنگی برگوری»، سرگذشت جلال آل احمد به قلم خودش درشرح ماجراها و کشمکش هایی است که برای او و همسرش بر سر رفع مشکل «بی بچگی» رخ داده است. ماجراها و کشمکش هایی که برای میلیون ها زوج ناباور به وجود می آید ولی در تبیین درست آن عاجزند (که گاه زندگیشان در چمبره این بی تبیینی گرفتار می شود).
چرا “سنگی برگوری”؟
چندین دلیل نویسندگان این مقاله را واداشت تا دست به این انتخاب بزنند:
1- نویسنده اثر، روشنفکری مجرب است که در کار مشاهده محیط آدمها و کندوکاو در زندگی افراد برای رسیدن به یک بینش در طرح ریزی شخصیت قهرمانان داستان وفضاسازی ماجراها، سرآمد است. «سنگی برگوری» یکی از آخرین آثار جلال آل احمد، پس از عمری تلاش در نویسندگی است.
2- این کتاب برگرفته از ماجراهایی است که برای نویسنده آن و همسرش برای حل مسئله ناباروری روی داده است. پس نویسندة کتاب موضوعی را بررسی کرده که از نظر فکری و احساسی با آن گره خورده است.
3- بررسی کارهای جلال آل احمد از نظر سبک شناسی، او را در جایگاه واقع گرایی درمقابل رمانتیسیسم قرار می دهد. جوهرة واقع گرایی با نوعی عقلانیت و گریز از احساسات رقیق پیوند خورده است(1). در حقیقیت واقع گرایی، بیش از آن که سبکی باشد که جلال آل احمد آن را برای نوشتن برگزیده باشد، ویژگی شخصیتی اوست. زندگینامه و آثار او شاهد این ادعاست. همین خصیصة واقع گرایی است که «سنگی برگوری» را مناسب تحلیل از دیدگاه شناختی میسازد.
4- جلال آل احمد، اساساً نویسنده ای اجتماعی است. توجه به فرهنگ مردم، درکارهایش موج می زند. بیشک یکی از متغیرهایی ک بر بهداشت روان ناباروری و راهبردهای سازگاری آن ها اثر قطعی دارد، فرهنگ و مناسبات اجتماعی است. از این نقطه نظر «سنگی برگوری» سرشار از واقعیتهاست.
مواجه شدن با مسئله
آغاز مسئله به زمانی برمیگردد که زوج درکمال ناباوری درمی یابند که مانعی بر سرراه فرزنددارشدن آنها وجود دارد.
«سال اول ازدواجمان به این گذشت که چطور جلوگیری کنیم؛ و حیف است که به این زودی دست و بالمان بند شود. خیال سفر در دنبالش و از این حرفها…. و بعد هم زندگی اجاره نشینی و دیگر معاذیر. از سال سوم بود که قضیه جدی شد. من هنوز هم ککم نمی گزید و پیش از بچه خیلی چیزهای دیگردر کله داشتم. اما زنم پا پی میشد. این بود که راه افتادیم و بعد که اولین اخطار آمد- با اولین رؤیت میکروسکپی – مدتی تأسف این را خوردیم که چرا در آن دو سال آنهمه تنمان لرزیده است و آنهمه دست به عصا راه رفتهایم» (2).
انکار اولین واکنش زوج است و تلاش پرشتاب گسترده برای یافتن راه حل عاجل یعنی این که برای کاهش فشار واقعیت، چشمهایت را ببندی و آن را نبینی. اما واقیت سرسخت تر از آن است که مورد انکارقرارگیرد، هرچند که فرهنگ، هزارتویی را تعبیه کرده باشد که مدتها سرت گرم شود.
«ورقههای آزمایش و گلبول شماری و تعداد حضرات (اسپرم ها) و عکس سینه و اینکه چرا کم خونی و چرا فضای تنفسی ات تنگ است و دیگر ماجراها… و از این دکتر به آن دکتر و از این آزمایشگاه به دیگری. و تهران بس نبود، آبادان و شیراز. آخر عبدالحسین شیخ، طبیب شرکت نفت بود و در آبادان خرش می رفت و شیراز هم با مریضخانهاش تازگیها وسیله جدیدی برای پز دادن گیر آورده بود، یعنی دکان جدیدی بغل دستگاه حافظ و سعدی برای جلب مشتری و بعد. راستی فلان دکتر متخصص تازه از آمریکا آمده، برویم ببینیم چه میگوید. و یا - روزنامة دیروز را دیدی؟ چیزی داشت راجع به لولههای تخمدان … (ص 35)».
به این ترتیب با آن که مسئله به مرد بر میگردد، پای معاینات ریز و درشت و کور به جسم زن هم می رسد واتاق عمل و با همه غیرت مردانة «مرد شرقی»، و حیای «قرون وسطایی» زن، رضایت میدهند که مرد جراح درچند نوبت زن را معاینه کند و … و با آن که ثابت شده است که مشکل کمبود و تحرک اسپرمهاست و زن مشکل ندارد، هنوز آنها به «باور» نرسیدهاند تا “ناباوری به ناباروری” هست، “باور به ناباروری” شکل نمیگیرد.
“بعد از این فضاحت بود که رفتیم سراغ درمان های خانگی (…..) مثلاً نزدیک به چهل روز مدام، روزی چهل نطفه تخم مرغ از خانه مادرم می آمد. حالا چه جور تهیه می کردند، باشد. و من باید همه را می خوردم. خام خام هیچ خوردهاید؟ (…..) و تازه مگر تنها همین بود! نسخة جگرخام هم بود، چله بری هم بود، امامزادة بی سرهم بود در قم، دانیال نبی هم بود درشوش. چله بری را عاقبت زنم نرفت. روزچهلم آب مرده شور خانه را روی سر ریختن! (ص 40 - 39).”
و در این میان سوداگری درمانگران مزید برعلت که دیرتر به “باور” برسی.
“بعد از این قضایا باز راه افتادیم و رفتیم سراغ اطبا به تلافی آن حماقت ها. (…) و این جوری دو سال دیگر شدم مشتری اطبا. (…) درها باز و قیافه ها خندان و همه چیز پراز زرق و برق و در هر جمله ای هزار امید. اما جواب؟ بی جواب. (…) ولی آنچه مسلم است این که بی تخم و ترکه ماندن ما دکان هیچ دکتر بعد از این را کساد نکرده است” (ص 45-44).
اما انکار جایی به پایان خواهد رسید و زوج در می یابند که محدودیتی دارند و بایدآن را بپذیرند. اما قبل از این تغییر، چیزی دیگر باید دگرگون شود و آن شناختارهای غلطی است که درگسترده ذهن فرد فرمان فرمایی میکنند.
طرحوارهها و اصلاح آن ها
اگربپذیریم که طرحوارههای(1) معیوب می تواند فرد را مستعد ارتکاب خطاهای شناختی4 و در نتیجه تجربه احساسها و هیجانهای منفی کند، پس برای مقابله با ناخوشحالیها، نگرانیها، عصبانیتها و تنفرها، ابتدا باید به سراغ طرحوارههای معیوب رفت و آنها را اصلاح نمود(2). در مورد یک زوج نابارور هم وجود افکار، باورها و نگرشهای معیوب، زمینه ساز رفتارهای ناسازگار و احساسهای آزارنده است. مثلاً: “حالا بحث در این است که یک زن و شوهر با همه روابط و رفت و آمدها و مسئولیت ها و قابلیت های خودشان چطور می توانند بی تخم و ترکه بمانند؟ (….) و بر فرض که این امکان در ما نبوده، قابلیت پدری و مادری را چه باید کرد که در هرمرد و زنی هست ودرما قدرتی است بیکار مانده؟ عین عضوی که اگر بیکار ماند، فلج می شود. یک نقص عضوی که یک قدرت روحی را معطل کرده و تازه مگر همین یکی است؟ خیلی قدرتهای دیگر هم هست. اینکه محبت بورزی، نظارت در تربیت بکنی، به دردی بلرزی، خودت را بخاطر کسی فراموش کنی و خود خواهی ات را و دردسرهایت را (…) آخر باید یک چیز باشد- نه- یک کسی باشد که ما دوتای خودمان را فدایش کنیم (23-22)”.
و اینجا درست پای استعاره به میان می آید. استعاره دارای جنبه های هیجانی (یاعاطفی) و انگیزشی است که سایه بر نظام شناختی فرد می افکند. در واقع، وجود و ماهیت استعاره ها در زبان فرد، نشانگر نیروی کشش پرتوانی است که نگرش، باور، تصمیم سازی و منطق، توجه به ادارک(و به یک معنا پردازش اطلاعات) فرد را معطوف خود کرده است(3).
“و تو که به هر صورت باید پیر بشوی و زنت – چه دلیلی برای پیرشدن دارید؟ و اصلاً چه موجبی برای بودن – برای قدرت پیری را ذخیره کردن… نه اینکه صبح تا شام زن و شوهر جلوی روی هم بنشینیم، درست همچو دو آینه، و شاهد فضایی پر از خالی باشیم و یا پر ازعیب و نقص. آخر یک چیزی در این وسط، میان دوآینه، باید بدود تا بی نهایت تصویر داشته باشیم. و حال آنکه اگر راستش را بخواهید ما دو دیواریم که هیچ کوچه ای میانمان نیست. چون وقتی از کوچه ای هیچکس نگذرد…؟ (ص 23)”.
“… حالا تو باید با آنچه پشت سرداری نفر آخرین صف بایستی و گذر دیگران را به حسرت تماشا کنی. و واقعیت این است که هیچ کس پس از من نیست. جادهای تا لبة پرتگاهی، و بعد بریده…” (ص 19).
استعاره هم موجب استحکام فزونتر طرحواره می گردد و هم کلمات را با سطح برین معانی پیوند می دهد (4). با نادیده گرفتن این معنایی (سطح ضمنی )، می توان پردازش انجام شده در نظام پردازش اطلاعات فرد را این گونه دید: وقتی طرحواره معیوب در قالب افکار، حرفها، نگرش ها وگاه فلسفه بافی ها ظاهر می شود، تجربه احساس ناامیدی، حسرت وغم خفه کننده را ممکن می سازد. و مگر می شود همیشه غم و غصه و حسرت خورد. باید به دنبال فکر دیگری بود که قانعات کند و دوباره به مسیر اول برت گرداند. و این گونه است که مرد نابارور واقعیت دودوتا چهار تا را می پذیرد:
“… توجیه علمی قضیه را که بخواهی، دیگر جای چون و چرا نمی ماند. خیلی ساده، تعداد اسپرم کمتر از حدی است که بتواند حتی یک قورباغة خوش زندوزا را بارور کند. دو سه تا درهر میدان میکروسکپی، بجای دست کم هشتاد هزار تا در هر میدان، (…) بله واقعیت همین است دیگر(…) می بینید که توجیه علمی قضیه بسیار ساده است (ص12)”.
در اینجا، برطبق نظریه شناختی سنتی (2)، باید کارتمام باشد و احساس و رفتار مختل دگرگون شود، فرد به رفاه روانی نسبی دست یابد و در پی این دگرگونی، سازگاری4 با شرایط تسهیل گردد. و حتی فرد ممکن است فریاد بزند: “ من؟ برای من این بی بچگی شده است یک سرنوشت که پایش ایستادهام. هیچوقت هم کاری را حسرت بدلی نکردهام. و به هر صورت ترتیبی به زندگی خودم دادهام که نمی خواهم دیگری بهمش بزند. حوصله هم ندارم که خودم را گول بزنم (ص67)”.
به نظر می رسد که طرحواره معیوبی درحال تغییر است وخطاهای شناختی درحال اصلاح شدن هستند. با این باور باید بتوان با شرایط جدیدی سازگار شد و “خود را به دست سرنوشت داد (ص16)” و “خود را به دست قضا و قدر داد (ص17)”.
اما این باور هم دمی نپاییده، مسئله از جای دیگری رخ می نماید، موضوعی که نظریه شناختی سنتی از تبیین آن عاجز است. گویی تنها پردازش در سطح گزاره ای ، و نه سطح ضمنی شناخت، صورت گرفته است(4) و به همین دلیل پردازش هیجانی2 انجام نشده است و تا پردازش هیجانی صورت نگیرد، رخداد دگرگون سازی روی نمی دهد. و دوباره مسئله اصلی: “اینها همه درست. توجیه علمی قضیه و دیار واقعیت. اما اگر این همه کافی بود که پس از چهارده سال هنوز در متن نگاهای ما و درحاشیه سکوت هامان و در زمینه هر جر و منجری، این بی تکلیفی خوانده نمیشد (ص14)”.
“ما بچه نداریم. من و سیمین. بسیارخوب. این یک واقعیت. اما آیا کار به همین جا ختم می شود؟ اصلاً همین است که آدم را کلافه میکند (ص 10)”.
و به این ترتیب، مدل شناختی کلاسیک به بن بست بر می خورد و همین جاست که نظریه های شناختی جدید مانند نظریات Mathews (5) و Teasdale (6) رخ مینمایند(7).
چیزهای دیگری هم فراتر از شناختارهای فرد هست که بایدآنها را به معادله وارد کرد؛ عناصری که بیرون فرد هستند اما چون مغناطیس بر رفتار تأثیر می گذارد؛ دریک کلام، فرهنگ، یعنی همه آنچه پیرامونت می گذرد و در قالب سنت ها، ارزش ها، باورها، رسوم و … ریخته شده اند(8).
سایه فرهنگ
فرهنگ مجموعهای از آموزههایی است که کمابیش بین افراد یک جامعه مشترک است و گاه بی آنکه دیده شود، بررفتار فردی و جمعی حاکم می شود و آن را شکل میدهد. اینک چندین دهه است که لزوم توجه به جنبههای فرهنگی به هنگام مطالعه در حیطه علوم انسانی و اجتماعی، مورد تأکید قرار گرفته است؛ ومطالعات بین فرهنگی در هیمن راستا معنی مییابد. در بررسی ناباورری به عنوان یک مسئله فردی، نمی توان نقش فرهنگ جامعه را نادیده گرفت. گاه فرهنگ، چگونه بودن را بر فرد“دیکته” می کند (8). این جمله بر پیشانی داستان دیده می شود:
“هر آدمیئی سنگی است بر گور پدر خویش (ص8).”
جمله ای که از بطن سنت بر میخیزد و رنگ فرهنگی دارد. گور بی سنگ، گوری است که بمرور زمان به گمنامی دچار خواهد شد ودیگر هیچ رهگذری به جا نخواهد آورد که چه کسی در آنجا خواب ابدی کرده است. پس آنچه فرهنگ و سنت القا می کند این است که فرزند نام پدر را زنده نگاه خواهد داشت و تو در وجود دیگری تداوم خواهی یافت. و درست همین طرحواره است که در ذهن مردم جامعه حاکم است و اتفاقاً درد و رنج بی بچگی به درون فرد محدود نمی شود، هر چند از درون شعله می کشد. این طرحواره فرهنگی این گونه القا ی میکند که تو باید از مردن بترسی، و برای آن که نمیری باید در وجود فرزندت ادامه حیاتی دهی.
“در وهله اول یک پسر یعنی رابطهای میان پدری با نوهای. رابطه خون و نسل. و نیز نقل کننده فرهنگ و آداب و از این خزعبلات. یعنی دوام خلقت. چیزی که حتی دهن کجی بردار نیست به عظمت خود خلقت (ص77)”.
“و در چنین جنگل مولایی از تخم و ترکه، سرنوشت آمده فقط یخة مرا گرفته که چون کم خونی و چون خدا عالم است چه نقصی در کجای بدنت هست واسپرم هایت تک و توکند و ریقو، حالا تو باید با آنچه پشت سرداری نفر آخر این صف بایستی و گذر دیگران را به حسرت تماشا کنی. و واقعیت این است که هیچکس پس از من نیست. جاده ای تا لبه پرتگاهی، و بعد بریده. ابتر به تمام معنی. آخرهیچ میشود فکرش را کرد که صفی از اعماق بدویت تا جنگل تنک تمدن ته کوچه فردوسی – تجریش، این امانت را دست به دست – یعنی نسل به نسل- بتو برساند و تو کسی را در عقب نداشته باشی که بار را تحویل بدهی؟ توجیه علمی و تسلیم و و اقعیت همه بجای خود. ولی این بار را چه باید کرد؟ این راه بریده را؟ و مگر من نقطه ختام خلقتم؟ (20-19).”
و اما فرهنگ با چه لفظ هایی به رفتار یک زوج نابارور رخنه می کند وآنها را وا میدارد تا حرکتی کنند. تا این داغ (استیگما) را از پیشانی خود بزدایند:
“بی تخم ترکه ماندن”، “اجاق کور بودن”، “مردن بالقوه”، “اولادنا اکبادنا”، “گوینده لااله الا الله داشتن”، “عصای پیری بودن”، و این الفاظ و حرفها که زبان به زبان بین مردم، و از نسلی به نسل دیگر در طول تاریخ یک جامعه منتقل می شوند، آرام آرام خود را بر ذهن و رفتارتحمیل می کند؛ و مگر می شود از شرآنها خلاص شد، حتی اگر تحصیل کرده ای واقع گراباشی و فرهنگدان، باز حرف این و آن رویت اثر می گذارد:
“نشسته ای به کاری؛ و روزی است خوش؛ و دور بر داشته ای که هنوز کله ات کار می کند؛ و یک مرتبه احساس می کنی که خانه بد جوری خالی است. و یاد گفته آن زنی می افتی – دخترخاله مادرم ـ که نمی دانم چند سال پیش آمده بود سراغمان و از زبانش در رفت که:
- توشهر، بچه ها، توی خانه های فسقلی نمیتوانند بلولند و شماحیاط به این گندگی را خالی گذاشته اید…. و حیاط به این گندگی چهار صدوبیست متر مربع است (11-10)”.
و این گونه است که فرهنگ از زبان این وآن و حتی در رفتارهای غیر کلامی، پیامش (هشدارش) را می رساند:
“… توی کوچه، دخترک دو سه ساله ای، آویخته بدست مادرش و پابپای او، بزحمت می رود و بی اعتنا به تو و بی اعتنا به همه دنیا، هی می گوید، مامان، خسته مه … و مادر(…) یک مرتبه متوجه نگاه تو می شود. بچهاش را بغل می زند، همچون حفاظت بره ای درمقابل گرگی، و تند می کند. و باز تو می مانی و زنت با همان سؤال. بغض بیخ خرت را گرفته و حتم داری که زنت هم حالی بهتر از تو ندارد (ص12).”
“و تازه از فلان پسرعمه و دختر دایی که گله می کنی که چرا خدمت نمیرسیم، در میآید و صاف می گذارد کف دستت که: آخه می گند شما از بچه بدتون می یاد.(…) و اصلاً بحث ازاین نیست که ببینی یا نبینی مردم چه میگویند. بحث از این است که هر رفتارت حمل شونده به بی بچه ماندن است.(…) و آنوقت اگر با بچه مردم خوب تاکنی و گرم باشی و قصه برایشان بگویی و بگذاری از سرو کولت بالا بروند، پدر و مادرش میگویند حسرت دارد. و حتی بفهمی نفهمی بچه هاشان را از آزادیهایی که بهشان داده ای منع می کنند و شاید در غیابت اسفند هم برایشان دود کردند. توچه می دانی؟ و اگر بی اعتنایی کنی و اصلاً نبینی که بچه ای هم در خانه هست(…) می گویند از زورپیسی است. و خشونت بی بچه ماندن است (ص53).”
و در این کارزا، فرهنگ آنقدر به دیکته کردن خود ادامه می دهد که از تو دو “من” پدید می آید؛ که یکی ازآنها به شناختارهای فردی تو بر میگردد و دیگری آنچه از “دیکته شدههای” فرهنگ در تو رخنه کرده است:
“مسئله این است که در تمام این مدت آدم دیگری از درون من فریاد دیگری داشته. یعنی از وقتی حد و حصر دیوار واقعیت کشف شد. وطول و عرض میدان میکروسکپی. شاید هم پیش از آن. و این آدم. یک مرد شرقی. با فریاد سنت و تاریخ و آرزوها و همه مطابق شرع وعرف.(…) می گوید از این زن بچه دارنشدی زن دیگر و جوانتر. و مگر می توان کسی را پیدا کرد که در این قضیه امِایی هم بگوید. جز زنت؟ ولی آن مرد میگوید پس طلاق را برای چه گذاشته اند؟ و تو میخواهی مثل همه باشی و عادی زندگی کنی. بفرما. این گوی و این میدان (…) می بینیم در تمام این مدت من بیشتر با مشکل حضور این شخص دیگر خود- یعنی این مرد شرقی جدال داشته ام تا با مسائل دیگر (ص71-70).” و این“من فرهنگی” آنچنان قوی است که تو را به هر ناکجا آبادی می کشاند تا شاید از “هیچ” (که از نظرشناختی به تو ثابت شده است) چیزی بسازد. همین فشار فرهنگی است که فرد را در برابر امور آسیب پذیرمی کند. “داغ” فرهنگی آنقدر سوزاننده است که به کاری دست می زنی که شاید دیگران این داغ را نبینند و “دغدغه فرزند پذیری” یکی از این کارها است.
“همین جوریها بود که دو سالی به این فکر بودیم که بچه ای را به فرزندی قبول کنیم. و این در و آن در، مشورت، و بچه های مختلف، از تخم آمریکایی گرفته تا نژاد بومی. و از مشهد گرفته تا شیراز. یتیم خانه ها و پرورشگاهها و شیر خوارگاهها و موارد خصوصیتر(ص 23).(…) تا یک روز سرناهار زنم درآمد که قدسی تلفن کرده که مبادا به جلال بگویی، اما یک بچة بسیار خوب سراغ دارد که هم پدر دارد و هم مادر(ص25).
و اینجا هم فرهنگ ساکت نمی نشیند و دخالت میکند وهشدار می دهد که مواظب “داغ” دیگری باشیم.
“اما یک هفته بعد با لک و لوچة آویزان آمد. یعنی دوباره سرمطلب را باز کرد: دختری است و با یکی از بزرگان سروسری داشته و داستانها که بله می گیرمت و الخ.(…) صحبت از مشروع و نامشروع نیست. اما وارث مفتضح ترین روابط اجتماعی شدن … (ص26).”
یعنی فرهنگ یک جا تو را واداشته که برای رهایی از یک “داغ”، یک جوری مسئله ات را حل کنی، و جایی دیگر سد راهت شده است. و در این گیرودار کیست که در کوچه پس کوچه های احساس و واقعیت، گم نشود. و این وضعیت است که شاید زمینه را برای عبور از “شناخت” به “فرا- شناخت ” فراهم سازد.
رسیدن به فرا- شناخت و تغییر دیدگاه
با اصلاح شناخت به شیوه سنتی،“مسئله” حل نشد و بر بستر فشار فرهنگی و اجتماعی“حسرت ها” پابرجا ماند و هیجانهای منفی دوام یافت. پس، تلاش ذهن منطق – محور ادامه مییابد تا راهی برای گریز از این مخمصه پیدا کند. اینک شاید طغیان بر ته مانده های حقنة فرهنگی بتواند کارساز افتد:
“و… این جوری بود که فریادم از درون برخاست که مگر دوام خلقت بر زمینه لق حسرت های تواست احمق؟ خیال کردی! (ص27)”.
“دنیا دارد از دست خوش تخمی اهالی خودش به عذاب می آید و تو داری غم بی تخم وترکه ماندن را میخوری! (ص47)”.
“روزی میلیون ها نفر میزایند و هیمنقدرها هم کمتر میمیرند. و جمعیت دنیا دارد از سه میلیارد هم میگذرد و در چین و هند سقط جنین را تشویق هم می کنند و دیگر اخبار وحشت زا و آن حقه بازی های مالتوس برای اداره کردن خلایق که بله قحطی آینده و تنگ شدن جا روی کره زمین و دیگر اباطیل… به این صورت ما دو نفر هم که نباشیم دنیا می گردد با خلقتش و آدمهایش و مذهب و حکومت ها وسیاست ها(ص78)”.
“پس اینجای قضیه چندان در بند تو نیست. رودخانه ای است دور از بوتة عقیم تن من و می رود. امری است ورای من. و حکم کننده (…) پس زیاد به لغات قلمبه نگریز. که آخر جاده ولب پرتگاه و نقطه ختام .این ها لوس بازی است . از واقعیت دور نشو. بیا نزدیکتر . نزدیک به خودت (ص79)”.
“و اصلاً از این شاعر بازیها در گذر. ببین سه نسل که گذشت چه چیزی از وجود جد و امجد در تن نوه و نبیره می ماند؟ مگر تو خودت، از جدت چه می دانی؟ حتی او را ندیده ای. یعنی وقتی تو بدنیا آمدی جا برای او تنگ شد(ص 81).”
و مرد برای فرونشاندن این طغیان فرا-شناختی به قبرستان می رود بر گور پدر مینشیند و تا ناگفتهها را بگوید:
“و امروز من آن آدم ابترم که پس از مرگ هیچ تنابندهای را بجا نخواهم گذاشت تا در بند اجداد و سنت گذشته باشد. وبرای فرار از غم آینده به این هیچ گستردة شما پناه بیاورد. پناه بیاورد به این گذشتگان و این ابدیت درهیچ و این سنت در خاک که تویی و پناه بیاورد. پناه بیاورد به این گذشتگان و این ابدیت در هیچ و این سنت در خاک که تویی و پدرم وهمه اجداد وهمه تاریخ. من اگر بدانی چقدر خوشحالم که آخرین سنگ مزار در گذشتگان خویشم. من اگر شد در یک جا و به اندازة یک تن تنها نقطه ختام سنتم (ص93)”.
و این بیشتر به یک عزاداری شبیه است. عزاداری برای آن بخشی از شناخت و فرهنگ که عمری او را به این سو و آن سو کشاند. وقتی از قبرستان بر میگردد، دیگر دلش گرفته نیست. انگار که از دیدگاه دیگری دنیا را مینگرد (6) . زایده ها را در قبرستان میان رفتگان بجا گذاشته است تا دنیا را، خود را و آینده را جور دیگری ببیند. آرامشی است پس از آن طغیان. طغیانی که شاید کوره و پردازش هیجانی بتوانیم بنامیمش.
برآیند بحث
در این مقاله تلاش شد تا با مروری روان شناختی بریک “اثر داستانی”، بارویکردی شناختی، واقعیت هایی را درزمینه روانی- اجتماعی مسئله ناباروری طرح کنیم. کارهای ادبی نویسندگان بزرگ، دارای ظرفیت دروننگری انسانها هستند. بخصوص اگر داستان با دغدغههای نویسنده گره خورده باشد. و“سنگی برگوری” چنین است. رمان نویسان همواره در توصیف رفتار و درونیات (دستگاه ذهن) آدمهای داستان خود موفق بوده اند (مانند داستایوفسکی، میلان کوندرا و…) برخی از نویسندگان پارا فراتر نهاده اند و درزمینه توصیف حالت درونی حیوانات هم گام برداشته اند؛ مانند رمان “سپید دندان” اثرجک لندن و یا داستان “ انتری که لوطیش مرده بود” نوشتة صادق چوبک. هرچند ادعای عجیبی است، اما شاید بتوان یافتههای کیفی نویسندگان بزرگ را به عنوان مکمل یافته های کمی روان شناسان تجربی به کاربرد.
نویسندگان این مقاله اصلاً باور ندارند که بررسی آنان بتواند تمامی جوانب روان شناختی یک اثر داستانی راروشن ساخته باشد؛ این مقاله را از نگاه کسی بخوانید که روی پله اول نردبان ایستاده و سعی می کند مشاهدات کسی را که روی پله آخر ایستاده است، تشریح کند. شواهد بر آمده از “سنگی بر گوری” نشان میدهد برای آن که فرد بتواند پس از مواجهه با مسئله، بسلامت از مرحلة “انکار” عبور کند، بایستی به واقعیتهایی دست یابد. که نهایتاً اصلاح خطاهای شناختی را در پی دارد. اما اصلاح شناختارها و پذیرش واقعیت، علیرغم نظریه های شناختی سنتی، پایان ماجرا نیست و هنوز نمی توان از سازگاری صحبت کرد. شاید بتوان حاصل این مقاله را در چهار چوب یک مدل مفهومی (شکل 1) خلاصه کرد.
اصلاح شناختارها و تغییرطرحواره ها از یک سو بدون توجه به سطح ضمنی شناخت و از سوی دیگر بدون توجه به فرهنگ و سنتها، احتمالاً فرد را به رفاه روانی نمی رساند. برای رسیدن به این مقصود، باید معانی هیجانی نهفته درپشت واژه ها و گزاره های کلامی و نیز فشار فرهنگی- اجتماعی را به محاسبات وارد ساخت. دست و پنجه نرم کردن فرد با شناختارها از یک سو و فشار فرهنگی از سوی دیگر، او را به فرا شناخت، رهنمون خواهد شد؛ فرا – شناختی که احتمالاً با طغیان و به زبان علمی تر پردازش هیجانی همراه است. شکلگیری فرا- شناخت میتواند باعث تغییر در دیدگاه (6) فرد شود؛ و این تغییری است که میتواند دوام یابد. بیشک با توجه به مفهومسازی مطرح شده در شکل 1 میتوان رهنمودهای درمانی ویژهای را برای کار با زوجهای نابارور مطرح ساخت. با توجه عوامل فرهنگی و سیطره آن بر کنش شناختی افراد، بنظر میرسد بایستی درفرآیند درمان بدنبال معانی فرهنگی شناختارها و برخورد با آنها بود. آشکار است که این برخورد تنها در صورتی میتواند چارهساز باشد که فرآیند حل (مسئله گشایی) از حیطه عوامل فرا – شناختی عبور کند. مابه تحلیل روان شناختی اثر یک داستان نویس هنرمند پرداختیم. آنچه یافتیم برایمان غبطه برانگیز بود؛ ای کاش روزی یک داستان نویس شهیر به نقد روان شناسی می پرداخت.
اگر این نوشته، حرفی برای زدن داشته باشد، بیشک مرهون ذهن کاوشگر، جسور و بارور زندهیاد، جلالآلاحمد است.